تصورات شما از خوشبختی چیست ؟
تو هر پستی خواستی به این سوال جواب بده
Thursday, October 26, 2006
2نابخشوده
وقتي عقايدت رو مطرح مي كني
وقتي كه مي دوني حرفات حرف حقن
وقتي كه بقيه هم مي دونن ولي نمي خوان به بلاهتشون پايان بدن
وقتي كه مورد تمسخر واقع ميشي
وقتي كه آزاد نيستي با عده اي به ظاهر عاقل بحث كني
وقتي كه بايد همه رو راضي نگه داري
وقتي كه ميفهمي و ميدوني داري به هدر ميري
وقتي طرد مي كني و طرد ميشي
وقتي كه بايد بسوزي و بسازي
.............

قانون...شيوه !

وقتي كه با قوانين از پيش تعيين شده اي بزرگمون مي كنن...هميشه ما با خودمون فكر مي كنيم كه حقايق همين قوانينيه كه از بچگي به ما آموخته شده...ولي صد افسوس كه گاهي خيلي از اين حقايق...پرده اي از دروغه كه بروي حقايق ديگر كشيده شده.... و هم دوره هاي ما با حماقت براي اين برنامه ريزي...تلاش مي كنن تا اونو يه قدم به هدفش نزديك كنن....
آره...جهان بد جايي شده... با همشون گرفتارم...با اينكه حقيقت رو نشونشون ميدم...با تمسخر انكارش مي كنن...

و هر روز دوباره بيدار مي شن كه يه قدم ديگه جهان رو به گودال لجن نزديك كنن...و زماني كه به لبه اون رسيدن ...با يه اردنگي جهان رو شوت كنن تو كثافت....غافل از اينكه مي پندارن دارن براي آخرت خودشون تلاش مي كنن...بي خبر از اينكه كليد بهشت توي جيب خودشونه و دارن در بهشت رو مي كنن و جايي مي زارن كه ...ديگه راهي براي ورود به بهشت نباشه.... اونوقت درو از پشت روي خودشون قفل مي كنن...بي اينكه واردش بشن....پشت همون در با خيالات باطلشون مي ميرن....

جالب آنجا كه هر جا حقيقت رو حس مي كنن و به اصطلاح كم مي آرن... مي گن ما اهل فن نيستيم...برو با اهل فن بحث كن...غافل از اينكه اهل فن شمشير بر دست ...تشنه كشتن حقيقت...هر صدايي از حقيقت رو مي شنوه...به جرم انكار دروغ هايي كه جامعه ابله ما به عنوان حقيقت درك كرده....خاموش مي كنه....

اونوقت سعي مكنن كه متقاعدت كنن كه اين دروغ خوده حقيقته....و زندگيت هر روز به هدر ميره...چون سعي مي كني كه همه شونو راضي نگه داري

من بعد از تجربه اي نه چندان شيرين....تصميم به سكوت گرفتم... چرا كه عده اي را حرجي نيست.... نه اينكه عقايدم رو مطرح نكنم و تا ابد قايمشون كنم...نه...ولي ديگر بي دليل طرحشون نمي كنم...مگر در محيطي آزاد...كه كسي بخاطر عقايدت نكشتت !

-------------------------

UNforgiven - كليپ :

مطلب مهمي كه راجع به كليپ اين ترانه ميشه گفت اينه كه

ابتدا كودكي خندان رو مي بينيم كه خوش و شاد و بي دغدغه توي آسمان ها داره براي خودش بازي ميكنه...بزرگاني رو توي ثانيه هاي بعد ميبينيم كه براي او تصميمي مي گيرن و كودك رو كه دست به گردنبند به اونها گوش ميده...سپس اونو مي بينيم كه گردنبند نخي رو به جيب مي گزاره و به دستور همون بزرگان آرام و خرامان از پله هاي آسمان به زميني مياد كه ماشيني شده (چرخ دنده هايي كه توي ثانيه هاي بعد ميبينيم به احتمال قوي سعي در گفتن همين قضيه دارن )بعد از اون پسرو ميبينيم كه داره صندلي رو با خودش كشان كشان به مكاني كثيف ميبره كه با فاضل آب شبيهِ و دوباره صورت همون كسي رو كه از ابتداي كليپ به بچه دستور ميداد مي بينيم...
سپس دور نمياي لوله رو مي بينيم كه كودك از صندلي بالا ميره و وارد مسير زندگيش ميشه... و دوباره دهانه لوله رو كه كودك سعي در كشوندن صندلي (معدود متعلقاتش قبل از زندگي)به درون لوله داره ولي با شكست مواجه ميشه و صندلي رو همونجا رها مي كنه...

درون لوله تاريك با درگاه ديگري كه كودك به عنوان مسير زندگي توي تاريكي لوله قبل پيدا كرده مواجه ميشه كه با پرده اي با عكس همان دستور دهنده(خدا) پوشيده شده... پسر جوان وارد اين درگاه ميشه و پس از طي مسيري به اطاقكي ميرسه كه ميدونه اين اطاقك پشت درب بهشته...با معدود ابزاري كه داره شروع به كندن ديوار مي كنه...تمام زندگيش صرف همين ميشه و تا پيري همين كار رو ادامه ميده اواسط كليپ كه سولو گيتار به اوج ميره ... پرده اي كه عكس خدا(دستور دهنده) بر اون نقش بسته بود به زمين مي افته و رسيدن به پشت درب بهشت براي كودكي ديگر نمايان ميشه...پير مرد خسته مي دونه و ميفهم كه كارش بيهوده بوده ...درب بهشت رو كه حالا از ديوار اطاقچه كنده به جايي ميگزاره كه ورودي اطاقك براي كودك جديده...و راه ورود به جايي كه پشت درب بهشته رو براي اون مي بنده...دست به جيب ميبره و گردنبند كودكيش رو در مياره...بله ..اون كليد درب بهشته كه به دستشه...
پيرمرد با كليد ،درب كنده شده رو از پشت قفل مي كنه تا فرزندان آينده از اين روش وارد بهشت نشن (كندن درب بهشت در حالي كه كليد توي جيبشونه)...خود اون هم بدن اونكه به بهشت بره...پشت درب كنده بهشت... در حالي كه سعي مي كنه به اون دريچه كه به بهشت كنده شده نزديك شه و اونجا بره جون ميده و ميميره و كليد درب همونجا پيشش به زمين مي افته...

آره كسايي هستن كه به جاي اينكه دنبال سوراخ در بهشت براي جا انداختن كليدي كه تو جيبشونه بگردن دنبال دري از بهشت مي رن كه فقط يك طرفش كليد خوره يعني همون طرفي كه توي بهشته...و مجبورن تمام عمر ديوار بهشت رو بكنن ! و بعد به بلاهتشون پي ببرن

UNforgiven - شعر :

ترجمه شعر اين ترانه توي پست قبل بود....براي من بعد شعري اين كليپ جداي از بعد تصويريش معناي خاص خودش رو داره...شايد من همون نسل جديد باشم...با عقايد جديد..كه با اطرافيانم بر سر دانسته هام و عقايدم بحث ميكنم كنم...و راضي نگه هشون مي دارم...طعنه مي خورم..شايد روز هم به جرم عقايد ! به زندان يا اعدام محكوم شم...و حالا تجربه اي رو كسب كردم كه نبايد.و امروز ناكام از تمام اميد هام هنوز دارم باهاشون بحث مي كنم...نمي دونم چرا...شايد به اين خاطر كه در تلاشم براي بهتر شدن


شايد به جاي بحث با اين ابله ها سكوت من براشون و براي من بهتر باشه ...

شايد حالا منطورم از نابخشوده براي شما معني شده باشد !
Wednesday, October 18, 2006
نابخشوده
پست بعد مختص اينه كه چي شد كه اينو گزاشتم
اما دوست دارم از اونهايي كه اين آهنگو شنيدن و حالا(يا قبلا) شعر رو از اينجا(يا جاي ديگه) خوندن تفسير شون رو از اين آهنگ بدونم....
Metallica
The Unforgiven

New blood joins this earth
and quikly he's subdued
through constant pain disgrace
the young boy learns their rules
نسلي جديد بدين زمين مي پيوندد
و سريعا رام ميگردد
در اين درد رسوايي ثابت
پسر جوان قوانينشان را مي آموزد
with time the child draws in
this whipping boy done wrong
deprived of all his thoughts
the young man struggles on and on he's known
با زمانه پسرك با آنها گرفتار مي شود
اين پسرك شلاق خوره بد كرده
نا كام از تمام گمانهايش
مرد جوان پيوسته و پيوسته بر دانسته هايش مي ستيزد
a vow unto his own
that never from this day
his will they'll take away
قولي به خودش ميدهد
كه ديگر هرگز از امروز
خواسته هايش (نباشد)كه آنها از او خواهند گرفت
what I've felt
what I've known
never shined through in what I've shown
never be
never see
won't see what might have been
what I've felt
what I've known
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub thee unforgiven
آنچه را كه حس كردم
آنچه را كه شناختم
هرگز از لابلاي آنچه كه نشان دادم مشخص نشد
هرگز نبوده
هرگز ديده نشده
نخواهي ديد آنچه خواهد شد

آنچه را كه حس كردم
آنچه را كه شناختم
هرگز از لابلاي آنچه كه نشان دادم مشخص نشد
هرگز آزاد نبوده
هرگز من
پس تو را به نابخشوده ملقب مي كنم*
they dedicate their lives
to running all of his
he tries to please them all
this bitter man he is
آنها زندگيشان را وقف كردند
براي اتلاف (زندگي)او
(و) سعي كرد همه شان را راضي كند
از بس كه او مرد تلخي بود
throughout his life the same
he's battled constantly
this fight he cannot win
a tired man they see no longer cares
سرتاسر زندگي يكنواختش
او دائما جنگيد
اين جنگي كه او نمي برد
مرد خسته را آنها مي بينند كه ديگر بيش از اين اهمييت نمي دهد
the old man then prepares
to die regretfully
that old man here is me
پير مرد مهيا مي شود
براي مرگي اسف بار
آن پير مرد اينجا(اين قصه)منم
what I've felt
what I've known
never shined through in what I've shown
never be
never see
won't see what might have been
what I've felt
what I've known
never shined through in what I've shown
never free
never me
so I dub the unforgiven
آنچه را كه حس كردم
آنچه را كه شناختم
هرگز از لابلاي آنچه كه نشان دادم مشخص نشد
هرگز نبوده
هرگز ديده نشده
نخواهي ديد آنچه خواهد شد

آنچه را كه حس كردم
آنچه را كه شناختم
هرگز از لابلاي آنچه كه نشان دادم مشخص نشد
هرگز آزاد نبوده
هرگز من
پس تو را به نابخشوده ملقب مي كنم
you labeled me
I'll label you
so I dub the unforgiven
تو بر من برچسب مي زني
من تورا برچسب مي زنم
پس تو را به نابخشوده ملقبت مي كنم
_____________________________________
*وقتي به شواليه اي لقبي اعتا ميشد شاه يا ملكه يا شاهزاده يا... به اين جمله اورا ملقب مي كردند
so I dub the .....
بعد از اين جمله شاه يا ملكه يا شاهزاده يا...شمير را به شانه ها و سر شواليه نز ديك مي كرد و از آن پس آن شواليه به آن لقب مشهور
مي شد
Monday, October 02, 2006
قبلنا به اشاره اشكم در مي اومد
مي خوام هاي هاي گريه كنم....نميشه
كاش بارون بياد