تصورات شما از خوشبختی چیست ؟
تو هر پستی خواستی به این سوال جواب بده
Wednesday, December 05, 2007
اعتراف
برای شروع روی دکمه ریز جلوی نام آهنگ 2 بار کلیک کنید ...
یا برای دانلود آهنگ روی این آدرس کلیک کنید


EmpyriumThe Sad Song And The Wind

نمی دانم... که چرا می نویسم..نمی دانم...اما باید بنویسم...چیزی مرا از درون زجر می دهد.شاید این نوشتن تسکینم دهد...زخم های درونی ای که خون روش شان آرام نمی گیرد ...درد...پایدار شده اما به آن عادت نکردم...همنشینی با درد شب روزم را ساخته ...
نه پول خمر و مِی را دارم که درد را به دست فراموشی و مستی دهم ، نه دیگر کمری برای تحمل برایم مانده ...کمر شکسته و گردن خرد با درد به خاطرات نگاه می کنم...عکس هایی از گذشته...هنوز کمی آرامم می کنند...
خاطراتی که با خوبی و بدی و تلخی و شیرینی مرا به امروز رساند...امروزی که دیگر هیچ نمی خواهم... نه امید ، نه آرزو،نه هدف ...سرگردانی در هستی ، در انبوهی از مردم ، یک دیوانه ، یک مجنون ...
گاهی با خود می اندیشیدم : شاید ساخته ی ذهن تو بود...سعی می کردم به خود تلقین کنم...روز ها و ساعت ها....اما حقیقت چیز دیگری بود..او وجود داشت...
سعی کردم که بکشمش...از بینش ببرم ...نیستش کنم...به دست سرنوشت ازصحنه روزگار حذفش کنم...با خود بگویم که مرده...در تصادفی ...یک حادثه ی ساده... سرنوشت او را از من گرفته... به خود تلقین کردم...
شاید زخم مردنش کمتر آزارم می داد...اما نه ...درد بد تر شد ... اما به این دروغ عادت کردم و درد کشیدم ... اندوه از سینه ام نمی رفت ... اما وقتی او را در محیط می دیدم ... می شنیدم ...حسش می کردم ... دوباره زنده می شد ... و من دردم صد چندان ...
پذیرفتن حقیقت های ساده اما درد آور قدرتی را می طلبد که من ندارم...او ترکم کرده... در حالی که من از خیلی چیز ها گذشتم ... بدون اینکه او چیزی بداند ... یا حتی حس کند ... آینده های روشنی که به خاطرش خط زدم ... اعتقاداتی که از آنها برگشتم ... همه چیزم ... کلی دارایی ... زندگی ای بهتر آن سوی دنیا ... از همه براحتی گذشتم ... بدون آنکه او بداند ... تا شاید یک لحظه ... فقط یک لحظه ... یک لحظه دیگر با او باشم ... و مرا ترک کرد ... بی خدا حافظی ... بدون اینکه یک لحظه در حقیقت دنیوی با هم باشیم !!!
حماقت هایی که در عاشقی از سر کم سنی در من صورت گرفت، تصویر دیگی از من در ذهنش کشید ... قلبم را به او نشان داده بودم ... قلب من مثله ماه بود ... نیمه ای تاریک داشت ... گرچه یک بار، هر ماه ، یک شب چهارده هم داشت ... و شب چهارده من ، مال او بود ... ولی تاریکی اش پر رنگ بود ... و پر درد ... و او ازمن نیمه ی تاریکی را دید که نباید ...و خود را از من راند ...شاید به همین دلیل...
عاشقی اولش ترس است و بعدش شجاعت...قبل از اینکه به حماقت برسد....اما من همیشه ترسو ای کله شق بودم!!! ضعف من شجاعت بود ... و اعمالم حماقت ... نا گریز از ترس های محیطی ، راه یک انسان ترسو بنا گزاردم. ... نمی دانم چقدر این ترس مرا از او راند ... اما می دانم که خیلی در او اثر کرد...
محیط حقیقی هیچوقت مجالی برای ما نمی گذاشت ...شانسی برای بودن با هم نداشتیم ...از همان ابتدا جهان حقیقت وحشیانه مرا درید ... پس دنیایی دیگر از قلب ها ساختم ... شاید خنده دار و ابلهانه برای همه ... اما جهان مجازی من بود ... هر جور که می خواستم و هر وقت به هر شیوه ای که تصمیم می گرفتم دیوار هایش را رنگ می زدم ...
از همین دنیا بود که پس از آن هیچ وقت به دنیای حقیقی اش راه نیافتم ... راهم نداد ...نتایج آن تصاویری که خودم در ذهنش نشاندم چیز دیگری جز من بود ... یک دیوانه ی اینترنتی ... یک عاشق مجازی ... یا در بهترین حالت کودکی پر نیاز و تشنه که از بلاهت و دیوانگی رنج می برد و به دروغ خود را عاشق سینه چاکی جلوه می داد که او را می جست ... شاید محض تجربه ی عشق او را گزیده بود و به محض پایان تجربه او را مثل آدامس جویده شده به زباله می انداخت ... یک هیچ ندار که محض بازی یکی دیگر را می جست و خود را دیوانه ای عاشق جلوه می داد ... و می دانست چقدراین فرد وحشت زده است... شاید ... و شاید افسرده ...
نا امیدی و سیاهی اش را به او نشان می داد تا او برایش دل بسوزاند ... درست مثل بچه گدا های ترمینال ... که حال زارشان را آنقدر جلوه می دهند و التماس و تمانایت می کنند که فقط یک 100 تومانی از تو بگیرند ... و شاید در تصورش من آن کودک بودم ...
او رفت...به دنبال سرنوشتش ... بدون اینکه مرا در نظر بگیرد ...بدون آنکه بگوید چرا مرا با خود رها کرد ... بدون اینکه بداند از چه چیز هایی برای او ، از آنها گذشتم ... فقط برای یک لحظه با او بودن... شاید برای زمانی نزدیک در جهانی پر از حقیقت های شیرین... اما رویایم بر باد رفت...
من درمانده بر جا ماندم ... ادای زندگی کردن را در آوردم ... روز ها را شب کردم و شب ها را کابوس دیدم ... و روز ها را به رو یا ها گزراندم ... که اگر لحضه ای مرا دوست می داشت ... اما نداشت ...
هنوز به خود نگاه می کنم ...از خودم با شک می پرسم : می توانستی خوشحالش کنی ؟؟؟ سعادت مندش کنی ؟؟؟... تو که هیچ نداری ...هنوز دست در جیب والدین به سر می بری! ... اما او حالا خوشحال است ... زندگی دارد ...
... و باز به خود جواب می دهم ...چرا که نه ؟؟؟ من به خاطر او دنیا را عوض کردم ...یعنی آنقدر عرضه نداشتم که بر دو پا با ایستم ... به مقدساتم قسم.... داشتم ...حتی بیش از آن ... او امید من بود ...دنیا را به خاطر او می ساختم ...مرده ها را احیا می کردم... خدا را از عرش می کشیدم پایین و دست به یخه ی او برایش می جنگیدم ... که فقط لحظه ای لبخند بزند...من انرژی هستی را در خود نهفته کرده بودم...می توانستم ...
اما به دروغ به خودم می گویم نه...نمی توانستم...شاید کمتر درد بکشم وقتی به خود بی عرضه گی را نسبت دهم ...
اما دانستن آنکه از سر بی عرضه گی او را از خود راندم دردم را بیشتر می کند... حالا می فهمم که گذر زمان نه تنها چیزی را حل نکرده ، بلکه زخم هایم را چرکین تر و عمیق تر می کند...
دیروز به خود گفتم از او متنفرم ، از همه ی زندگی ام برایش گذشتم و او بر من آب دهن هم نینداخت...هزاران بار به پایش افتادم... هر روز بر حلقه ی در خانه اش دست به چنگ بودم ...مرا بی محلی می کرد ...سگش شدم ... مرا در بیابان رها کرد ...به خود فریاد زدم : از او متنفرم ....از او متنفرم ...از او متنفرم...لعنت ... هنوز دوستش دارم ... هنوز برایش با دنیا می جنگم ... هنوز از اعماق وجود دوستش دارم ... هنوز جانم را برای 1 بوسه اش می دهم ... هنوز عاشق اویم ...
ای کاش که فقط لحظه ای دگر او را می یافتم ... لبخندش را ...رخسارش را ... و صدایش را ... و کاش فرصتی دگر می یافتم ...که با او به صحبت بنشینم ... او را بخندانم ... تا او خواسته یا نا خواسته مرا از چاله ی تاریک تنهایی ام بیرون آرد و به عرش ببرد .. و لبخندش را مرهم زخم هایم کنم ... ای کاش می توانستم که با اودگر بار به صحبت بنشینم... ای کاش باز فرصتی می یافتم ... تا بتوانم به او بگویم :
عزیزم تولدت مبارک ... جاوید و سعادتمند باشی ... دوستت دارم ... بی قید و شرط ...
...
3 Comments:
Anonymous وحید said...
چقدر سخته نوشتن این همه کلمه من از کلمات متنفرم تازه بدتر از اون اینه که بخوای از اونها برای بیان احساست استفاده کنی

http://finalmadagascar.blogfa.com/

Anonymous مهسا said...
تنفر از عشق مي آيد
اما خب چه عشقي
عشق که توي خودش نفرت ندارد
فقط رها باش
همين
پيروز باشي

Anonymous Old Navy said...
تکه هایمان را همه جا پخش و پلا می کنیم، با هر حسی که در ما حلول می کند از غیر و از ما حلول خواهد کرد در غیر