برا مرخصی اومدم ...
بدتر از اونی بود که فکرش رو می کردم ...آماده بودم برای شرایط طاقت فرسای جسمی ... برای دویدن و شلیک و آدم کشی ...
اما شرایط فرق می کرد : ما مدیران و آینده سازان مملکتیم ! وظیفه مون حفاظت از دین و نگهبانی از ولایت و اعراب غزه و ...
fuck you all motherfuckers!
لعنتی ها دارن عقاید به خوردمون می دند ... آماده مون می کنن که پس از آزادی در آغوششون بکشیم و محافظ راهشون باشیم ...
===========
اما بد تر از همه شب های آنجاست ، از لحظه ای که چشمانم بروی هم می رود ، صحنه ای را می بینم که نمی دانم از چه نشئت می گیرد ،اما در عین شیرینی و زیبایی و جذابیتش ... و عاشقانه ماندنش ، آزار دهنده است وقتی دست نیافتنی باشد :
دو عاشق در تاریکی مطلق در زیر نور شمع ، در یک ظرف بزرگ و گرم آب ؛ در آغوش هم ، بدون آنکه سخنی بگویند و یا کاری کنند ، با نوازش ها یکدیگر را آرام می کنند ...بدون هیچ شهوت رانی ، اما پر از عاشقی ، پر از مهر ... آن دو منم و تو .....
و تا صبح ادامه دارد ...تمام این رویا را باتمام وجود می جوم و هضم می کنم ...زیباست و آزار دهنده ... مخصوصا در این شرایط ...دارم نابود می شوم ...می خواستم دست از فکر کردن بکشم ...اما بیشتر به فکر رفتم ...
الان هم که به خانه آمدم ...باز روزمرگی آزارم می دهد ... و تکرار زندگی و ... تمام آزار ها ای که راه حلی برایشان نیست ...
===============
اما بالاخره رویایی دارم ! رویا ای نه چندان بزرگ و نه خیلی کوچک ...رویا ای زیبا ... و یا کابوس زشتی دیگر ...
they take u in
n spit u out
mishansim dige