تصورات شما از خوشبختی چیست ؟
تو هر پستی خواستی به این سوال جواب بده
Friday, March 13, 2009
حس می کنم از 20 سالگی به این ور من Puse شدم و زندگی داره تو چرخه خودش ادامه می ده ... همش تو دیروز گیر کردم ... هیچ اتفاقی برام حس جدیدی رو نمی آره ... هیچ چیز جدید نیست ...فکر نمی کردم تو این سن اگه از این جهنم دره نرم به این فلاکت می افتم...

...تموم اندوه چندین ساله ام دور گلوم داره می پیجه و خفه ام می کنه ... همه اینها داره هر روز رو چروک های صورتم و رنگ موهام منعکس می شه ...وهمه اطرافیان با یه حس تعجب لعنتی نگاه می کنن و نشون می دن و می گن ببین و بعد می پرسن و یه "چه بد " میگن و دقیقا می فهمی براشون هیچ اهمیتی نداره و فقط خواستن یه چیزی بگن ...

-----------------
دیروز یکی از بچه ها بم گفت که تو زندگی به هیچ کدوم از چیزایی که می خواست نرسیده ...

با خوذم فکر کردم شاید هم قضیه پریود بودن مخ من سر همینه ... بعد فهمیدم تو زندگیم هیچ وقت چیز خاصی نخواستم ... نه امید و نه آرزو نداشتم ...

فقط تازگی ها به این نتیجه رسیدم ...که هیچی نمی خوام...هیچی...تا حالا هم هرچی صبر کرده بودم واسه آخر کار واسه بابا و ننه بوده ... محبت بی پایانشون باید جوابی داشته باشه ... من آدمی نیستم که محبت مردم رو بی جواب بزارم ...اگر محبتی باشه از سمت مردم ! اینا که پدر و مادرن ...

اما ... بستمه دیگه ...کافیه ...خواب و کابوس و رویا نمی خوام...می ترسم بخوابم ...واسه همین دیر بیدار میشم ...این وسط پادگان و وضعیت نظامی و زود بلند شدن براش بدبختی آفرینه ...

همه اینها یه طرف و جو کیری و آشغال اونجا هم یه طرف ... ملتی که نمی دونن چی می خوان ...حق و حقوقشون رو نمی دونن ...در کنار یکی مثله من ...بعد هم حرف زدن با یه مشت بی شعور سبز پوش که فکر می کنن رئیستن و هیچ اهمیت نمی دن که 2 سال از بهترین سال هاتو داری حرومشونمی کنی ...بدون اینکه کار خاصی کنی ...

از نمای بالا تر که به قضیه سربازی ها نگاه می کنم می بینم یه عده خر رو رو یه عده خر دیگه ریختن و رئیس کردن ..تا همو کنترل کنن ...دژبان ها سرباز ها رو ، افسر ها همدیگه رو و سرباز ها رو ، سرباز ها همدیگه رو ، من افسر و دژبان و سرباز ها رو... و رسمی ها هم مثله سگ از این تراکنش نون می خورن...بدون اینکه هیچ کس کاری واسه این خاک کنه ...

همه این اتفاقات و افکار، غوطه خوردن من رو توی گه این مردم نمایان تر می کنه ...

=================================
یکی از همین روز ها خودمو راحت می کنم .... آخرامه ..
امیدوارم این بار موفق بشم ...
2 Comments:
Anonymous nihilist said...
salam dooste ghadimie weblogi omidvaram khob bashi raje be in post bayad begam in marbot be mohite ke ma bei ndarjeh az bitafavoty residim rohie jami dar in mohit vojod nadare zenha zang zade va afkarhaie khorafi va sonaty az hame badtar noe hokomat hame ina baes mishan ma fek konim tahe khatim

gostei de seu blogger visite:http://etempodesegar.blogspot.com/2011/01/parabola-do-semeador.html#comment-form .
Http://levealuz.blogpost.com/