توی شولوغی ، با سر درد شدید ، و گوش درد، توی همهمه ، سالونی نه خیلی گرم مثل ظهر اهواز و نه خنک ، عرق سرد روی تک تک پیشانی ها نشسته که صدایی زوزه می کشد :
-آقای الف...
داخل اطاقی با 3 دکتر بدون اینکه سوالی بپرسد ... حرفی بزند ...نگاهی کرد و گفت ...
- eh اه !!! اینه !!!!برو بیرون ! خداحافظ !برو ساعت 1 بیا برا نتیجه ...
ومن ساکت ، بدون کلامی برمیگردم ...و دوباره همان سالون با صندلی های نا مرتب
از پنجره سالن به بیرون ، توی کوچه نگاه می کنم و صورت های تکراری را می بینم ، طوری که همه را می شناسم و هزاران بار پای صحبت همه شان نشستم ...بر می گردم و توی سالن ...همان صورت ها ... اما هیچیک از این صورت ها مرا نمی شناسد ، و من تنها و دور از منزل در شهری غریبم ... و دوباره همان زوزه ...
- آقای الف ...
با کمی اضطراب برگه را از دستش می گیرم ...گرچه نتیجه را آگاهم ...پاکت را باز می کنم نامه ای ملحق به برگه دیگر ، با کلی مهر و امضا در زیر ...و یک خط دستور به یگان :
نامبرده طبق بند 3 ب ماده33 به علت اختلال شخصیت کلاس C از نوع ناتوان کننده و مزاحم معاف دائم است .
و یه مهر ستبر و پهن سبز روی عکسم ....
با خودم به فکر می روم ... اگر همه حرف ها را به او می گفتم ...شاید الان به جای برگه معافی زنجیر تیمارستان به دستم بود ...گرچه نگاه داشتن این همه رنج و درد در درون آزار دهنده بود ، و کاش گوشی شنوا داشتم که بدون قضاوت و بدون ابراز دل سوزی و تاسف ، به در ها گوش کند ، شاید یک نا شناس کاملا غریب که بفهمد...اما می ارزید ... رها شدم از سیستمی اشتباه که از اجبار جزئی از آن بودم...
و امروز حس آن روانکاو تیمارستان را دارم ... که همه دیوانه ها با هم می گفتند که او دیوانه است ، اما تنها سالم جمع او بود ... خوشحال برگه ها را تا می زنم ...میگزارم توی پاکت برای فردا که تا ابد از این تب مضخرف و علافی محض خلاصی یابم...
امروز دیگر خودم می مانم ... هر کاری که بخواهم با زندگی ام می کنم ...قدم های بزرگی در ذهن پروراندم .شاید نوعی کار برای گدزرای زمان به نوعی که دیگر ملولیت را حس نکنم ...که هنوز برایشان دارم آماده می شوم ، که منتظر فرا رسیدن زمانشان هستم ، به امید روزی که به پا خیزم ....
Opeth - Hours Of Wealth
Found a way to rid myself clean of pain
And the fever that's been haunting me
Has gone away
راهی یافتم ،که خود را خلاص کنم ، تمیز از درد
و تبی که مرا شکار می کرد
دگر رفته
Looking through my window
I seem to recognize
All the people passing by
But I am alone
And far from home
And nobody knows me
از پنجره ام ( به بیرون ) می نگرم
به نظرتمام مردمی را که می گذرند را می شناسم
اما من تنهایم
و دور از خانه
و کسی هم مرا نمی شناسد
Never heard me say goodbye
Never shall I speak to anyone again
All days are in darkness
And I'm biding my time
Once I am sure of my task I will rise again
بدرود من ، ناشنیده ...
دگر هرگز با کسی سخن نخواهم گفت
همه روز ها در تاریکیست
و منتظر می مانم تا زمانم شود (که)
وقتی از تکلیف خود راسخ شدم ، باز بر خواهم خاست
--------------------------------------------------
اینم برای اونها ای که نشنیده اند ...
لینک دانلود با حجم 7MB