تصورات شما از خوشبختی چیست ؟
تو هر پستی خواستی به این سوال جواب بده
Tuesday, December 08, 2009
مبارک بوده باشه
یادم بود
هنوز هست ...آرزو می کنم که کاش نبود ... هرکاری کردم که اینو ننویسم نشد
با اینکه این کار چیزی جز یه Freak از من نشون نمی ده اما هیچوقت نتونستم تقصیرو گردن تو بندازم ...تا از تو بدم بیاد که فراموشت کنم به هر حال:

امیدورم هنوز ازم متنفر نباشی ... امیدوارم همیشه لبخند بزنی ، و امیدوارم شادی همواره توی زندگیت جاری باشه ....
تولد مبارک ...
Tom Waits - Green Grass

Lay your head where my heart used to be
Hold the earth above me
Lay down in the green grass
Remember when you loved me
سرت رو بزار اونجا که قلبم عادت بودن داشت
زمینو بالای سرم نگه دار
روی علف سبز دراز بکش
زمانی رو که دوستم داشتی به یاد بیار

Come closer don't be shy
Stand beneath a rainy sky
The moon is over the rise
Think of me as a train goes by
بیا جلو تر ، خجالت نکش
زیر آسمون بارونی بایست
مهتاب از حد طبیعیش بالاتره
منو مثل یه قطار عابر فرض کن...
Clear the thistles and brambles
Whistle 'Didn't He Ramble'(1)
Now there's a bubble of me
and it's floating in thee
خار و خاشاک ها رو تمیز کن
آهنگ "سرگردون نباش" رو سوت بزن
حالا حبابی از من هست
و در تو شناوره
Stand in the shade of me
Things are now made of me
The weather vane will say:
It smells like rain today
توی سایه ی من با ایست
حالا همه چیز ساخته شده از منه
بادنما بالاخره می گه :
امروز بوی بارون می ده ...

God took the stars and he tossed 'em
Can't tell the birds from the blossoms
You'll never be free of me
He'll make a tree from me
خدا ستاره ها رو گرفت و پرتشون کرد
نمیشه فرق گل و بلبل و گفت
هیچوقت ازم رها نمی شی
اون ازم یه درخت درست می کنه
Don't say good bye to me
Describe the sky to me(2)
And if the sky falls, mark my words
we'll catch mocking birds(3)
با من خداحافظی نکن
آسمونو برام وصف کن
اگه هم آسمون سقوط کرد ، این خطو این نشون
ما یه مرغ درنا می گیریم
Lay your head where my heart used to be
Hold the earth above me
Lay down in the green grass
Remember when you loved me
سرت رو بزار اونجا که قلبم عادت بودن داشت
زمینو بالای سرم نگه دار
روی علف سبز دراز بکش
زمانی رو که دوستم داشتی به یاد بیار...........
======================

1 : Didn't He Ramble یه ترانه محلی برا تشیع جنازه است که موقع برگشت از قبرستون دست جمعی

معمولا اجرا می شه .

2. Describe the sky to me:توجه داشته باشید که از توی قبر خونده می شه آهنگ

3:We'll catch mocking birds : نقل قولی از کتابیه در اعتراض به نژاد پرستی و ناعدالتی نژادی توی یه روستای جنوب آمریکا :

"Atticus said to Jem one day, 'I'd rather you shoot at tin cans in the back yard, but I know you'll go after birds. Shoot all the blue jays you want, if you can hit 'em, but remember it's a sin to kill a mockingbird.' That was the only time I ever heard Atticus say it was a sin to do something, and I asked Miss Maudie about it. 'Your father's right,' she said. 'Mockingbirds don't do one thing but make music for us to enjoy. They don't eat up peoples gardens, don't nest in corncribs, they don't do one thing but sing their hearts out for us. That's why it's a sin to kill a mockingbird.'"

یه روز آتیکوس به جی گفت: " من ترجیح می دم توی حیاط خلوت به قوطی خالی ها شلیک کنم ، اما می دونم توی می ریث دنبال شکار پرنده ها .به هر چندتا زاغ کبود که می خوای شلیک کن ، اگه تونستی البته ، اما به یاد داشته باش که کشتن مرغ درنا گناهه ."اون تنها باری بود که من شنیدم آتیکوس می گه یه چیزی گناهه ، واسه همی ن از خانوم مادی راجع بهش پرسیدم " حق با باباته "بعد هم گفت "مرغ های درنا هیچ کار نمی کنن جز اینکه برامون آهنگ درست می کنن که لذت ببریم . اونها باغچه های مردم رو نمی خورن ، تو مخزن ذرت لونه نمی کنن ،هیچی نمی کنن جز اینکه از تهه قلبشون برای ماها می خونن ، به این خاطره که کشتنشون گناهه." .

برگرفته از کتاب To Kill A Mockingbird نوشته ی Harper Lee سال 1960 ، فصل 10.

Labels:

Thursday, December 03, 2009
آنچه که لطیف ترین را می پوساند
شاید توی عجیب ترین لحظه های زندگیت ، وقتی اخبار و احوال خودت رو از زبون و نقل قول این و اون می شنوی ، از برداشت های عجیب اونها، از ساده ترین ِ رفتار هات ناراحت بشی ، و یه بار دیگه با نفرت به ذهن نا پاک بشری ، توهین کنی ....

عوضی ... خیلی پستی ، من دزدم ؟! می دونی صبح تا شب مثله سگ دویدم تا تونستم یه قرارداد بنویسم و همه پورسانتشو تو کادوی لعنتیش تف کنم... بعد می گی اون این فکرو کرده ؟!!

.... ..

البته خوب شایدم کرده ... ازش بعید نیست ...

نمی دونم خودش بهش گفته بود ، یا اون از خودش در آورده که فلانی گفته اینو ... به هر حال من از زبون یکی دیگه شنیدم که به نقل قول از اون یکی (به اسم س.) گفته که اینو چند سال پیش فلانی راجع به تو بهم گفته که ...

و حتی وقتی با جرأت ترین اونها ازم می پرسن راجع بهش ... من باید "راز وار" اون رو انکار کنم ...بخش خنده داره قصه اینه که ، همه اطرافیانم راجع به تخمی ترین راز زندگیم می دونن ... همه می دونن چی سر من رفته ... همه هم ادای "راز" بودنش رو در می آرن ...

و من هم می دونم که همه می دونن ... و احتمال هم می دهم که اون ها هم می دونن که من می دونم که اونها می دونن ... و همه به خواسته من احترام می زاشتند که داستان من یه رازه...ممنون همگی .... و Kیره شخص من تو دهن لق تک تک همه شما ! مخصوصا اون که منشاء درز داستان بود (س.)

و هیچ کس موقع سقوط من ، حتی کوچکترین همدردی نکرد ... نه مادر و نه پدر ... نه س. که از فلانی شنید و همه وقت منو مسخره کرد ... چون راز بود ...چون من می خواستم که راز بمونه ...

می خواستم راز نگه هش دارم ...شاید چون عاقبت داستان رو می دونستم ... اما فلانی به س. گفت ، بعد هم گفت به کسی نگو ... س. اول جلوی من و مادرم و همه منو به مسخره گرفت (... شاید چون بودم) ،منم متظاهر به حاشا اصلا زدم به کوچه علی چپ که : " کی هست این ابله که می خواد خودکشی کنه؟!! من بعد از این برحه ی تنگ زندگانی ام می زنم به پارتی و جشن و ... " ، در حالی که توی مخدر ، دروغ ،و چند نوبت خودکشی ناموفق، شغل کثیف ، بی دوستی و همدمی ، تهدید و ترس و خیانت ، پیشنهاد های آینده های روشن ولی بی او ، و... غرق بودم .

بعد هم س. اومد به این گفت و همین قول رو گرفت که به بقبه نگو و .... این و اون هم به همه گفتن و همه به هم دیگه گفتن و تظاهر کردن که رازه ...نمی دونم چرا ... ولی Kیرم با خایه های پشمگین و عرقی توی دهن گشادت، بی شرف ، هر چی سرت اومده و بیاد حقته ... حق همتونه .


داستان فلانی شاید به خاطر من به هم ریخت که رمانتیک بازی براش در آوردم و بعد ریدم... ، شاید تقصیر خودش بود که به س. گفت و بهش اعتماد کرد ، شاید تقصیر س. بود که رفت به همه گفت و همه هم به فک و فامیل بهمانی اِه "جهان سومیش" رسوندن و داستان فلانی با بهمانی به هم ریخت و ... فلانی هم سر من تقصیرا رو شکوند و یک سالی ازم برید و بعد برگشت و بعد از یک هفته که برام استخون انداخت، مثله سگ... بهم گفت داره می ره ازدواج کنه ... و کرد ... و منم خفه خون گرفتم ، در حالی که همه می دونستن ... و حالا یکی دیگه از زبون اون یکی(س.) گفته که چند سال پیش فلانی راجع به تو و رمانتیک بازیت اینجور فکرکرده ...و من خرم باز همه گذشته های گذشته رو مرور می کنم و فحش به شخصیت چند سال پیش افرادی می دم که نمی دونم الان عوض شدن یا نه ! و دنبال مقصری که نیست می گردم ...در حالی که امروز و گذشته ی من توی شیوه زندگی ملت جهان سومی گیر کرده که ادای فکر کردن دنیای روز رو دارن در می آرن .


حالا بعد از این همه مدت ، هنوز زخم من باز و سوزناک ، به قصه ام از زاویه دید بیرونی نگاه می کنم ، با دید خوب نسبت به همه کارکتر های این داستان ... و هنوز خون از زخم بیرون می ریزه و درد ثابت و پا برجا ... هنوز با کله شقی تمام ، بر این باورم که از کرده هام پشیمون نیستم ، هنوز در اعماق وجود دوستش دارم و عشق می ورزم...براش شادم و برای خودم غمگین ...

رفتار ساده ی من ، رمنس من ، و راز های من ، با برداشت فاجعه بار آدم های اطرافم ،و شیوه ی راز نگه داری اونها ، تنها چیزه که در حال حاظر منو مشغول کرده . و همین رفتار ها و افکار نابود بشر اطراف منه که ، حساس ترین، لطيف ترین، تردترین و نازکترین و محبت آميزترین چیز ها رو خورد می کنه ، می فرسایه ، فاسد می کنه و به دور می اندازه.

و من را رها می سازه که تیمار کنم ، آرزو ها و خاطرات مرده ام رو ؛ که در گهواره مرد ، درست مثله مادری که جنین مرده اش را تیمار می کند.و چشمان خیره ی آرزو ها و خاطرات بی جان من ، عشق مرا به آن خاطرات بی رحمانه نمی پذیرد.
=========================================
نمی دونم کی این گذشته یادم می ره ، اما احتمالا از این خاک که برم ... با تغییر محیط و اطرافیان و فرهنگ و حتی آب و هوا ... شاید بشه زخم ها رو از یاد برد ، و به معدود دلخوشی ها چسبید.
به امید همون روز .

فقط امیدوارم که آدم ها اونجا این شکلی نباشند.

در ضمن به دنبال Weed هستم ... کسی داشت خبر کنه ...
========================================

The Black Dahlia Murder - That Which Erodes The Most Tender

Won't you rest your ruined head my weary child
This would twas not for thee
I send you now the promised land
Not one breath did you heave stilly born

ای فرزند بیزار من ، سر نابود شده ی خود را به استراحت مگزار
این خواسته ، برای تو مقدر نبوده
تورا هم اکنون می فرستم ، (بدان) سرزمین آرزوها
نه آن آه (ای که) ، تو به آرامی (مرده)متولد شدی و بلند سر دادی

Unto this earth sleeping so soundly in my arms
A slug-like trail of ochre fluids where we've danced
The sun is setting now I hold a modest hand in vain
My lung emit a sigh
What fiend would take these tiny eyes and show them to the dark
Gods just a lie

بسوی این زمین ،به سلامت در دستانم آرمیده ای .
آثار پیچیده ای که بر شُل گِل اخري ای مانده ، جایی که رقصیدیم
حال خورشید می نشیند ، من دست متواضع را تهی وار نگاه داشته ام
ریه هایم آهی بیرون می ریزند
کدام دیو ، این چشمان ریز را می برد ، و به تاریکی نشانش می دهد
خدا فقط یک دروغ است


Never born into this den of sin
That which erodes the most tender of things
After the eve have fallen
The lights are sinking low
Shadows would hide that life
In him could never grow

هرگز در این کنام گناه متولد نشده
آنچه که لطیف ترین چیز ها را می فرساید .
بعد از آنکه شامگاه غروب کرد
نور ها نزول می کنند
تاریکی ها پنهان خواهند کرد ، آن زندگانی را
در او ، که هر گز نمی توانست پا بگیرد

A hollow gaze peers from the cradle black
Imagining his shining eyes just sockets staring back
Witness the baptism - skeletal the world would shun
Reject the purest form of love - A mother to her son

نگاه خیره ای تهی از گهواره ی سیاه نگاه می کند
می پندارد چشمان درخشنده اش ، خیره ای دقیق دیگر را جدب می کند.
شاهد تعميد(ی) باش ، (که) جهان مادی (اسکلتی) پرهیز می کند.
مپذیر ناب ترین شکل عشق را ، مادری به پسرش .

I proceed to nurse him
I could almost smile
I entertain the notion
That he did live this while
But he's dead to this world
Carved out just like my heart
Soaked up and washed so lovingly
Cherished son unconditionally

من به پرستاری اش ادامه خواهم داد
من تقریبا توانستم لبخندی بزنم
من خیال(ی) را سرگرم می کنم
که در این مدت او (در آن) زیست
اما او برای این دنیا مرده تلقی می گردد
حکاکی شده درست مثله قلبم
خیسیده و شسته شده ، چه دوست داشتنی
فرزند تسلی داده شدهی بی قید و شرط


In our secret world alone
Situation delicate crudely frowned upon
In our sacred love undone

در تنها(ای) دنیای رمز راز ما
وضعیت زُمُخت وار لطیف روی هم ریخته
در عشق مقدس ما . ناتمام

Never born into this den of sin
That which erodes the most tender of things
After the eve has fallen
The lights are sinking low
Shadows would hide that life
In him could never grow


هرگز آفریده نشده در این کنام گناه
آنچه که لطیف ترین چیزها را می فرساید .
بعد از آنکه شامگاه غروب کرد
نور ها نزول می کنند
تاریکی ها پنهان خواهند کرد ، آن زندگانی را
در او ، که هر گز نمی توانست پا بگیرد


A hollow gaze peers from the cradle black
Imagining his shining eyes just sockets staring back
Witness the baptism skeletal the world would shun
Reject the purest form of love
A mother to her putrid rotting son

نگاه خیره ای تهی از گهواره ی سیاه نگاه می کند
می پندارد چشمان درخشنده اش ، خیره ای دقیق دیگر را جدب می کند.
شاهد تعميد(ی) باش ، (که) جهان مادی (اسکلتی) پرهیز می کند.
مپذیر ناب ترین شکل عشق را ، مادری به پسر متعفن ِ فاسدش .

Labels:

Thursday, October 22, 2009
معجزه
معجزه ، واژه ای غریب برای تعریف ، شاید وقتی چیز های غیر ممکن ، ممکن بشن ...اما غیر ممکن واقعاً چیه ؟

بشر ، موجود عجیب ، شاهکار !! ؟؟؟ خلقت ...همواره به دنبال تمدنی برای زندگی بهتر ...

اولین بار معجزه رو به پیامبران لقب دادن ، انسان ها ای که خدایی درست کردن که ابزاری باشه برای ترسوندن و پاداش دادن ، ابزاری قدرت مند برای آموزش تمدن به بشر ...شاید معجزه هیچوقت اتفاق نیوفتاده باشه و داستان پردازانی که داستان پیامبران رو می نوشتند جادویی به پیامبر نسبت دادند ، تا با قدرت جذبه این جادو یا معجزه ، داستان پیامبران رو برای شنونده یا خواننده یا بیننده یا ... بالا ببرند ، تا اونها از قدرت خدای پیامبر پترسند تا متمدن بشن ...

حتی آخریشون ، همین محمد خودمون ... وقتی نتونستن تاریخ رو بپیچونن براش و تو داستان هاش معجزه بچپونن... کتابش رو کردن معجزه ...چیزی که به زور حتی بشه اسمه کتاب رو بهش داد ...

و غیر ممکن پدید اومد ، متمدن شدن انسان !

وقتی خدا شد ابزار جنگ ، دین شد ابزار تجاوز و حکومت و بشر شد دست اجرای اینها ، همه معجزه های نسبتا پاکی و منزه ی نوح و مسیح و موسی و محمد ، تبدیل به اسباب و ابزاری کثیف توی دست بشر شد . و بشر نامتمدن تر از همیشه ... خودش موند ... در تلاش برای تمدن ...

و در بخشی از دنیا معجزه اتفاق افتاد ... بشر متمدن شد ! ناممکن ممکن شد ! این یه معجزه است !!! و جلوه های این تمدن به همه دنیا داره رسوخ می کنه ...
اما واقعا معجزه اتفاق افتاده ؟؟؟آیا تمدن همینه ؟



و سوال همچنان به ذهن هنرمند تلنگر می زنه برای مطرح شدن ، حتما به این شاهکار گوش بدید ....

Rogger waters - It's A Miracle



Miraculous you call it babe
You ain't seen nothing yet
They've got Pepsi in the Andes
Mcdonalds in Tibet


بهش می گی معجزه وار عزیزم ؟
هنوز پس هیچی ندیدی ..
اونها پپسی توی "رشته کوهای " آندیز دارن
"همبرگری" مکدونالد توی تبت

Yosemite's been turned into
A golf course for the Japs
The Dead Sea is alive with rap
Between the Tigris and Euphrates
There's a leisure centre now
They've got all kinds of sports
They've got Bermuda shorts

( محله ی ) یوسمتی (توی غرب کالیفورنیا) تبدیل شد به
زمین گلف برای ژاپونی ها !
دریای مرده (بین اردون و اسرائیل) زنده است با رپ!
بین دجله و فرات (بین النهرین)
حالا یه مرکز تفریحی هست
اونا همه نوع ورزشی دارند
اونا ششلوارک های "برمودا " هم دارند!

The had sex in Pennsylvania
A Brazilian grew a tree
A doctor in Manhattan
Saved a dying man for free

اونها توی پنسیلوانیا سکس دارند !
یه برزیلی یه درخت پروروند
یه دکتر هم توی (محله ی) منهتن(نیویورک)
یه مرد در حال مرگ رو رایگان نجات داد!


It's a miracle
Another miracle
By the grace of God Almighty
And pressures of marketplace
The human race has civilized itself
It's a miracle

این یه معجزه است
یه معجزه ی دیگه
با توفیق خداوند متعال
و فشار بازار
نسل بشر خودش رو متمدن کرد
این یه معجزه است ...

We've got a warehouse of butter
We've got oceans of wine
We've got famine when we need it
Got a designer crime

ما سوله های پر از کره داریم
دریاهایی از شراب
ما قحطی داریم وقتی که نیاز داشته باشیم
طراح جنایت هم داریم

We've got Mercedes
We've got Porsche
Ferrari and Rolls Royce
Then We've got a choice

ما مرسدس داریم
ما پورش داریم ،
فراری و رولز رویس
و بعد "قدرت" انتخاب داریم ...

She said meet me
In the Garden of Gethsemane my dear
The Lord said Peter I can see
Your house from here
An honest man
Finally reaped what he had sown
And farmer in Ohio has just repaid a loan

بهم گفت عزیزم قرارمون توی باغ گتسمنی (باغی نزدیک اورشلیم که در اون مسیح رو دستگیر کردند-محله واقعه ی عذاب بزرگ ...)
خدا بهم گفت پیتر از اینجا می تونم خونت رو ببینم !
مرد راستگو بالاخره اون چیزی رو که کاشته بود برداشت کرد
و یه مزرعه دار توی اوهایو ، تازه قسط هاشو پرداخت کرد ...

It's a miracle
Another miracle
By the grace of God Almighty
And pressures of marketplace
The human race has civilized itself
It's a miracle

این یه معجزه است
یه معجزه ی دیگه
با توفیق خداوند متعال
و فشار بازار
نسل بشر خودش رو متمدن کرد
این یه معجزه است ...

We cower in our shelters
With our hands over our ears
Lloyd-Webber's awful stuff
Runs for years and years and years
An earthquake hits the theatre
But the operetta lingers
Then the piano lids comes down
And break his fucking fingers
It's a miracle

ما توی پناه گاه از ترس پنهاه می گیریم..
با دستها روی گوش هامون...
چرت و پرت های مهیب لوید وبر (آهنگساز اینگلیسی)
برای سال ها و سالها و سالها پخش می شه...
زلزله به تئاتر زد ...
اما هنوز اپرتا (اپرا های کوچک) دم آخرش رو می گزرونه ...
بعد هم سرپوش کلید های پیانو می افته پایین
و انگشتهای لعنتیش رو خورد می کنه ....
این یه معجزه است ...

Labels:

Tuesday, July 28, 2009
رهایی
توی شولوغی ، با سر درد شدید ، و گوش درد، توی همهمه ، سالونی نه خیلی گرم مثل ظهر اهواز و نه خنک ، عرق سرد روی تک تک پیشانی ها نشسته که صدایی زوزه می کشد :
-آقای الف...
داخل اطاقی با 3 دکتر بدون اینکه سوالی بپرسد ... حرفی بزند ...نگاهی کرد و گفت ...
- eh اه !!! اینه !!!!برو بیرون ! خداحافظ !برو ساعت 1 بیا برا نتیجه ...
ومن ساکت ، بدون کلامی برمیگردم ...و دوباره همان سالون با صندلی های نا مرتب
از پنجره سالن به بیرون ، توی کوچه نگاه می کنم و صورت های تکراری را می بینم ، طوری که همه را می شناسم و هزاران بار پای صحبت همه شان نشستم ...بر می گردم و توی سالن ...همان صورت ها ... اما هیچیک از این صورت ها مرا نمی شناسد ، و من تنها و دور از منزل در شهری غریبم ... و دوباره همان زوزه ...
- آقای الف ...
با کمی اضطراب برگه را از دستش می گیرم ...گرچه نتیجه را آگاهم ...پاکت را باز می کنم نامه ای ملحق به برگه دیگر ، با کلی مهر و امضا در زیر ...و یک خط دستور به یگان :
نامبرده طبق بند 3 ب ماده33 به علت اختلال شخصیت کلاس C از نوع ناتوان کننده و مزاحم معاف دائم است .
و یه مهر ستبر و پهن سبز روی عکسم ....
با خودم به فکر می روم ... اگر همه حرف ها را به او می گفتم ...شاید الان به جای برگه معافی زنجیر تیمارستان به دستم بود ...گرچه نگاه داشتن این همه رنج و درد در درون آزار دهنده بود ، و کاش گوشی شنوا داشتم که بدون قضاوت و بدون ابراز دل سوزی و تاسف ، به در ها گوش کند ، شاید یک نا شناس کاملا غریب که بفهمد...اما می ارزید ... رها شدم از سیستمی اشتباه که از اجبار جزئی از آن بودم...

و امروز حس آن روانکاو تیمارستان را دارم ... که همه دیوانه ها با هم می گفتند که او دیوانه است ، اما تنها سالم جمع او بود ... خوشحال برگه ها را تا می زنم ...میگزارم توی پاکت برای فردا که تا ابد از این تب مضخرف و علافی محض خلاصی یابم...
امروز دیگر خودم می مانم ... هر کاری که بخواهم با زندگی ام می کنم ...قدم های بزرگی در ذهن پروراندم .شاید نوعی کار برای گدزرای زمان به نوعی که دیگر ملولیت را حس نکنم ...که هنوز برایشان دارم آماده می شوم ، که منتظر فرا رسیدن زمانشان هستم ، به امید روزی که به پا خیزم ....


Opeth - Hours Of Wealth

Found a way to rid myself clean of pain
And the fever that's been haunting me
Has gone away

راهی یافتم ،که خود را خلاص کنم ، تمیز از درد
و تبی که مرا شکار می کرد
دگر رفته

Looking through my window
I seem to recognize
All the people passing by
But I am alone
And far from home
And nobody knows me


از پنجره ام ( به بیرون ) می نگرم
به نظرتمام مردمی را که می گذرند را می شناسم
اما من تنهایم
و دور از خانه
و کسی هم مرا نمی شناسد

Never heard me say goodbye
Never shall I speak to anyone again
All days are in darkness
And I'm biding my time
Once I am sure of my task I will rise again

بدرود من ، ناشنیده ...
دگر هرگز با کسی سخن نخواهم گفت
همه روز ها در تاریکیست
و منتظر می مانم تا زمانم شود (که)
وقتی از تکلیف خود راسخ شدم ، باز بر خواهم خاست

--------------------------------------------------
اینم برای اونها ای که نشنیده اند ...لینک دانلود با حجم 7MB
Tuesday, June 30, 2009
حرفهایی که دوست داشتم به دکتر بگویم تا بداند...
...
اسمم ....فامیلم ...کجاش اهمیت داره ...هیچی ...
از روز اول بهش می گفتنم که دنیای دل ها برام مهمه ...معشوق ...اگه بشه اسمش رو گذاشت معشوق !....در اثر اشتباهات و شیوه دنیای ابلهانه ی روز ترک شدم ... چون بلد نبودم ...بزار بهتر بگم بهت دکتر :
به خاطر همون آموزه های غلط عام ...که باعث به گا رفتنم بود .... و نتیجه تجاوز به من گوشه گیری شده بود ... دوست کوچه و خیابون و مدرسه ای نداشتم ... از همون روز های اول از مردم هم بدم میومد...هیچوقت یادم نمی ره چطور جامعه رو محکوم می کردم توی ذهنم ...به این خاطر که دختر ها و پسر ها رو به هم حرام کرده بود ...

به همین خاطر بود که دیگه برای کسی دختر و پسر فرق نمی کرد ...سوراخ سوراخ بود دیگه ...و منم شدم سوراخ قلدر های محله ...فقط به این خاطر که جامعه دچار یه اشتباه شده بود ... فکر می کرد که اینطوری بی بند و باری از بین می ره ... به هر حال ... به دنبال دخترها بلد نبودم بیفتم ...
14 ساله ...جسور و چابک و پر شور بودم ....خنده رو و کمی هم شیرین عقل ... در زیبایی های دختری غرق شده بودم که اخلاقیات متفاوتی داشت با اون چیزی که من در عام دیده بودم ... متفاوت و مدرن ... اگه بشه اسمشو گذاشت مدرن ...شاید به نوعی تازه به دوران رسیده ...شاید هم نه ... درست نمی دونم ... اما همون موقعی بود که به خاطر اینکه توی کوچه بهم تجاوز جنسی شده بود و اون اغتشاشات منو از درون آزار می داد ...دیدن همچین زیبایی مسکن دردم بود ...و تنهایی که حفره بزرگی درونم ایجاد می کرد ...
اون جای خالی رو یک نگاه شیطنت آمیز دختر پر کرد ...نمی دونم چطور ... فقط می دونم بلد نبودم ... پس به سمت دختر رفتم ... و اون منو ندید ...از من فراری شد ... و گریزان ... فقط به این خاطر که مردم یادم ندادند...به جز اینکه ارتباط مستقیم و نزدیک اشتباهه ... و می تونه بهت صدمه بزنه ...هر بار می خواستم نزدیک بشم ..فکر اینکه پلیس می گیره منو بعد می بره زندان و مسئله خانواده و پدر و بعد زنجیره نا متناهی گناهی وهمی منو می خورد.

پس و درست لحظه ای که فهمیدم که می تونم مرز ها رو بشکنم ...و دیگه چیزی برام اهمیت نداره... حتی به زندان !!! رفتن به خاطر ابراز دوستی !!! به دختر مورد علاقه ام ... از دستش دادم...رفت با همون مردم عوضی و به توده عام اضاقه شد ... اینجا بود که دیگه نفرت بی حد من ترکید و اولین تلاش های خودکشی رو انجام دادم ... گرچه خیلی ابلهانه و نا موفق ...

بعد از اینکه فهمیدم پدر و مادر مهم هستن برام ...سعی کردم یه شانس دیگه به زندگی بدم ...پس گیتار زدم ...به هنر و موسیقی رو آوردم ...و آرام شدم ...با موسیقی متال ... با خالی کردن تمام نفرتی که از عام و توده مردم داشتم ... به راهی مسالمت آمیز... از دیستورشن گیتار می اومد بیرون ... میریخت تو هدفون من...و از مرز گوش هام به مغز می ریخت و آرام سر جام نفرت رو از تپه دل خودم بیل بیل با حرکت های سریع نوک انگشتم بیرون می کردم !!!...

چون جامعه گه به من برای ابراز نفرت اجازه نمی داد...برای گوش دادن به موسیقیم محدود به هد فون بودم و باید ساکت سر جام می نشستم ...ایزوولگی محض ... بعد از مدتی که تو گیتار برقی به حد کمی متبحر شدم ...و زنجیره موسیقیم طولانی تر می شد ... گوش درد های عظیم و سردرد های طولانی می گرفتم ...نمی دونستم برای چی ... من زیاد از خونه بیرون نمی رفتم ...چون لاغر هستم و سرما و گرمای شدید برام آزار دهنده و سردرد آور بود ...و در ضمن هر بار از خونه بیرون می رفتنم با مردم درگیر می شدم ... با همه شون ...با کوچکترین حرفی بر انگیخته می شدم ...
فکر می کردم برای فشار کاریه که سر درد هام خوب نمی شه ... چون تازه مغازمو دزد زده بود ... همه سرمایه کاریم به یغما رفته بود ...گرچه اصلا از لحاظ مادی ضرر نکردم ...اما تازه داشت کارم می گرفت ... به خاطر اون کار، مسخره خاص و عام شده بودم ...بعد از اینکه عموم Gamenet رو ازم بالا کشید ... اولین باری بود که دل به کار داده بودم ...آره دکتر ...تو کار از فامیلم ضربه خوردم دکتر ...

درست همون روزایی بود که تازه از دیه ای که از تصادف رانندگی یه تاکسی رون احمقی که تو ماشینش بودم ، با یه اتبوس واحد ...قیافم به هم پاشیده بود ...دیه و پول به هم رفتن صورتم ...حدودا 6 تا شتر بود ...دادگاهی که جون آدم رو با شتر مقایسه می کرد ...هیچ یادم نمی ره دکتر روز های اون موقع رو :

موهام بلند بود ، آخرین ترم دانشگاه ، تصادف کردم ، با چشم بخیه و موی پر خون تو صف های عظیم بی عدالتی تو کلانتری ها و دادگاه ها، دنبال دیه چشمم و سرمایه کاری دزدیده شدم ، هیچوقت دکتر اون روزی رو یادم نمی ره که بهم گفتم هویتت رو از بین ببر تا پیگیر دزدید بشیم ، من هم هویتم رو از قیافم حذف کردم اما از درون زنده بود، موی بلندم رو کوتاه کردم آستین بلند ریش و ... فقط به این خاطر که بهم گفتن اگر مو هات رو کوتاه نکنی و بیای کلانتری ، نه تنها دزدی مغازه رو پیگیر نمی شیم ، می اندازیمت زندان !
با این حال نه دزدی ها پیگیری شد ...و نه کار دیه چشمم درست جلو رفت ، دیگه هم تو آینه هیچوقت خودم رو ندیدم ، یه پسر مرده می دیدم ،دکتر ، بعد از 6 ماه علافی پول چشمم 60 درصدش دستم رسید و بقیه اش رو بیمه به این بهونه خورد که راننده تاکسی ، تاکسی قانونی نبوده و نباید تاکسی رونی می کرده و مقصر خودتی که سوار ماشینش شدی .

همون روزا بود که از دانشگاه هم دل بریدم ...خیلی وقت بود به این نتیجه رسیدم که تحصیلات آکادمیک تف نمی ارزه ، اونم تو دانشگاه های ایران ....جایی که دانشجو محکوم به مرگه ، هم از لحاظ فکری و روحی و هم جسمی ... منم نمی خواستم مثل همه اجساد اطرافم زندگی کنم و فهمیدم باید برم ...
می گفتم ...گوش دردر های متوالی ...به همراه سردرد ... فکر می کردم همه همینطورند ... اما بعد فهمیدم اینقدر خودم رو تو هرفون های ام پی تری پلیر و کامپیوتر و گیتار الکتریک غرق کردم که گوشام گاییده شده ...سوت می زنه ...و درد ...بلا توقف ...چندتا دکترا بهم گفتن که کر می شم تو چند سال آینده چندتا دیگه هم گفتن که راه درمان نداره ...عصب گوشت به گا رفته و تعمیر بشو نیست ...
با این حال برام مهم نبود ، درام رو خریدم ، سازی که از کودکی مردم ابله به اسم جاز !! ؟؟ بهم شناسونده بودنش ، اما عاشقش بودم ، و باز هم بعد از کلی در بدری ، جایی نداشتم ،برای سازی که با دیه یک ملیونتومنی سلامتم ، خریده بودم..برای عشق جدیدم خونه فک و فامیل و رفیق و همه آواره شدم...تا آخر آوردمش تو خونه جدید

اما با تنش ها ای که صاحب خونه و همسایه های عن... با من و خانواده داشتن ، بابا گفت حق نداری بزنی ، با اینکه خودش گفته بود بیارش اینجا ... جاش خونه خالت نیست و برای تمرین نرو اونجا ،

پس باز بازی مردم شدم ،مردم گه ، دکتر 4 ماه تا قبل از سرباز شدنم باید درامم رو می دیدم خاک می خوره و من حق تمرین ندارم ،سازی که از سلامتی و زیبایی دادم تا خریدمش ...پس تصمیم گرفتم تا از ایران برم ، تا شاید جای دیگه دنیا اوضاع فرق کنه ، اما دولت راهم رو بسته بود و فقط 2 جا داشتم برای رفتن نه دانشگاه جای منه و نه ایران ... در هر صورت باید می رفتم تا برم یه قبرستون دیگه که شاید اوضاعم فرق کنه ...پس دو راه داشتم :

1- دانشگاه برای وقت کشی و دختر بازی و نهایتا ً سن پدرم تا دو سال بعدش از 60 رد می کرد و بعد من باید 1 سال دنبال معافی می دویدم و می شد 3 سال ...در لحظاتی که یک ثانیه برای من حیاتی و طولانی بود ... ...با ریسک اینکه ممکنه هر لحظه این قانون عوض شه
2- رفتن به خدمت برای دولت کثیفی که مردم من رو جوری تربیت کرده بود که ریشه تمامی به گا رفتنم بود ...با این حال وقت کمتری هدر می دادم

پس برای خدمت اقدام کردم که یه دکتری بهم گفت شلیک گلوله توی سربازی و هر صدای انفجاری می تونه به عنوان یه شوک صوتی کر بکنه تورو ...درست همون روز ها ای بود که حتی صدای بوق ماشین ها صفیر توی گوشم رو کشیده تر و پر درد تر می کرد ... پس خوشحال گفتم معاف می شم ...رفتم ، و یه دکتر ابله عمومی آوردن و اون هم منو فرستاد به آزمایشگاه و نوار گوش و نتیجه اینکه نوشتن این آقا گوش هاش 40 درصد و یکی دیگه 60 درصد تا همین الان کره ...بعد هم دکتر ابله نگاه کرد و پرسید : بیماری گوش داری ، گفتم بله ... گفت با ایست تو حیاط صدات می کنم ...
تو حیاط 3 ساعت ایستادم تو گرما ، و گفتن که معاف نیستم ، سربازم و 3 ماه هم به خاطر اعلام اشتباه معافی اضافه خدمت زدند ...
اون روز عصبانی بودم ، اما اینبار نه از خودم که با خریتام عشقمو از خودم روندم ، نه از مردم عام ، به این خاطر که به معنای کلمه به گام داده بودند ،از دولت ، دکتر ، از مدیریت اشتباه ...از بلاهت های مردمی که به این دولت سواری می دادن و من هم باید همرنگ می شدم تا روزی که از این گه دونی برم ...

پس دوباره یه مرحله خودم رو سر کوب کردم ، خفت سربازی رو به جون خریدم ،خفت کلاس های عقدتی تعصبی ،سیاسی ، برای شستشوی مغز های پسته ای و ... خفت ترس و بی پاسخ گذاشتن تمام اون ابله ها رو که یه جزوه رو همه حفظ کرده بودن و سر کلاس ها برای ما بلغور می کردند ...و بد تر از اون ، ترس زود کر شدنم در حالی که یه اسلحه با خشاب پر دستمه ... و آماده ام برای آدم کشی ، و ترس اینکه هر شب تو خواب آدم می کشتم ، تو خیابون و بی دلیل ...و ترس اون لحظه که من کر شدم و کلاش با خشاب پر توی دستمه ...

پس از گرمای 60 درجه آفتاب عصر اهواز به آغوش برف دی ماه -10 درجه کوهای بین تهران و کرج رفتم ، با ترس کر شدن و به باد رفتن نوازنده گی ...اما دوام آوردم ، حتی 3 ساعت کر بودن و کابوس رو تحمل کردم ، با دیاز پام خوابوندنم اون شب ، در حالی که از ضعف شلیکی که یه سرهنگ بی شعور که اندازه علف های کف پادگان نمی فهمید ، 3 ساعت کر بودم.با اینکه بهش گفته بودم احمق شلیک کرد ...فقط سوت می شنیدم و درد داشتم و خشم بی حدی ....
اونشب با این رویای شیرین خوابیدم که صبح ، سرهنگ رو باید توی صبح گاه اعدام کنم و تک به تک بقیه پادگان رو ، تا تک تک سرباز ها رو ...و حتی پرنده های ای رو که بالای اون پادگان پرواز می کردن رو می خواستم بکشم ، اما صبح با اینکه شدت سرماخوردگی به من اجازه بیداری از رختخواب رو نداد ،اما صدای ف ، (از 4 باشعور آدمی که بین 3000 خری که تو پادگان دیدم) برام جالب بود ، که هنوز نوازنده پا برجاست و گیتار و درام ، هنوز به آینده امید هست ،هنوز می توان از ایران رفت ، و هنوز می شود به امید آن روزی بود که می تونم خودم باشم .
2 ماه زجر رو تحمل کردم و بالاخره بیرون آمدم ، 2 ماه بدون موسیقی ، با نماز اجباری ، 2 ماهی که شدیداً به فنا رفتم ، از لحاظ روحی و جسمی ...اما زنده بیرون آمدم ، به پادگانی معرفی شدم ، که با یه پارتی منو خواستن به یه پادگان غیر نظامی بلکه مهندسی منتقل کنن تو همون تهران نزدیک خونه داییم بود ... اما پارتی نگرفت و بعد از 14 روز استرس بازیچه یه عده الاغی شدم که پشیزی براشون ارزش قائل نبودم... و بالاخره با کلی اصرار منو منتقل کردن به کرج ...دکتر روز های کثیفی بود ...
اما باز با یه پارتی دیگه نگهم داشتن تو همون زندان ، پس روزها به نوروز نزدیک شد در حالی که من هنوز به زندان جدید عادت نکرده بودم...و آدم ها ای رو می دیدم که تموم کرده بودند، خفت سربازی رو اما ، دیگه آدم نیستن ، نمونه ها ای از خودم رو توی همون روز ها دیدم ...که ایزوله شده و مرده بودند ، به خدمت جامعه ای بودند که بهش اعتقادی نداشتند ...و در نتیجه موندگار و بی کار و بی عار و ... شده بودند
با اینکه مثله من نقشه فرار از مملکتی رو داشتن که تغییر درش ممکن نیست ،اما زنجیر به پا و مرده در این زندان ابدی شده بودند ، و دیگه براشون فرقی نمی کرد که کی باشند و چی می کنند ، فقط قوت لا یموت و دیگر هیچ ، یه کار بخور و نمیر و بی کاری و درد های هر روز جامعه ... و با اینکه این ها رو می دیدند ، دیگه هیچ چیز نمی تونست محرکی باشه براشون برای ایجاد تغییر.و از طرفی خودم رو دیدم که چطور توی این تله دارم برای گربه ماجرا بازی می کنم دکتر ... و زجر آور بود برام این بازی و اینکه هیچ کدوم از هم قطار های من به این بازی پی نبرده بودن و در عین حال هم برده بودن !!! اما ظاهرا نمی خواست از بازی بیرون بیان ...مازوخیست های احمق
2 هفته مرخصی زوری دادن تا بیام خونه ، و ببینم مادرم گریه می کنه و دل تنگمه ، بابام نگرانه ، خونه ملتهبه ، و همه چیز سرجاشه ، و 2 هفته روز مرگی و 2 هفته دیگه ...از روز های انتظار بدون گیتار و با درامزی که نمی شه نواختش ...

تو این میون هم رفتم عروسی یکی از آشنا ها که آدم خوب و صمیمی ای بود ... و له شدنش رو زیر فشار ماجرای ازدواج دیدم و خرج های اضافی و ... و دوباره توده مردم بی رحم و ابله رو که چطور به این ابراز وجودشون می گند زندگی ...
آه دکتر ... زجر آور ترین نوروز زندگیم تموم شد و من خوشحالم ... و ناراحت ...خوشحالراز اتمامش و ناراحت از اینکه نوروز همیشه بهترین روز های سال من بود که توی افسردگی محض مرد ...
پس با خودم فکر کردم ، چطور می تونم این شکل بمونم و زنده باشم تو این شرایط مضخرف اجتماعی؟؟؟ آیا میشه جزئی از کلی بود که اشتباهه ؟ آیا می شه کاری برای تغییر کرد ؟؟ آیا راهی برای مبارزه هست ؟؟ برای گریز چی ؟؟
دکتر مشکلات 2 راه حل دارند : تغییر ، گریز ، وقتی قدرت تغییر نباشه باید گریخت ، و من روز های آخر به این نتیجه رسیم که مردنم، به عنوان گریز می تونه تغییری باشه ،راهی عجیب با ریسکی بالا ، اگر مردم ، با افتخار به خود می گم که روزی زیبا روی پا مٌردم و روی زانو به زندگی ادامه ندادم ، اگر ماندم ، آنطور که باید زندگی می کنم ...و صبح 13 فروردین امسال ، به آخرین اقدام خودکشیم دست زدم .

دکتر در اون روز تمام احساسات نهفته شده ی من سر ریز کرد و از رگ من بیرون ریخت ...و از چشمم هم همینطور ...بعد از مدت ها گریستم ...با حال خودم ... چون دو راه داشتم که گفتم ، برای تغییر باید می کشتم و نابود می کردم ، راهی نیست ، شما هم خوب می دونی برای ریشه کن کردن این اشتباهات پی در پی و تصحیح ذهن خشک قدرتمداران ما راهی جز زور نبود ...و من نه قدرتمند بودم نه مبارز و نه قاتل ، و نه می تونستم توی این وضع زندگی کنم (بی خوابی ، عصبانیت دایمی و سردرد و گوش دردر و ریسک کر شدن و تمام رنج ها و خاطراتی که منو می خورد ...) ....
پس به جای اینکه کمک سیستم کنم و جزئش باشم ، خودم رو نابود کردم تا روی پا بمیرم ...میبینی ، ساده نیست دکتر ...

ادامه دارد ....
Friday, March 13, 2009
حس می کنم از 20 سالگی به این ور من Puse شدم و زندگی داره تو چرخه خودش ادامه می ده ... همش تو دیروز گیر کردم ... هیچ اتفاقی برام حس جدیدی رو نمی آره ... هیچ چیز جدید نیست ...فکر نمی کردم تو این سن اگه از این جهنم دره نرم به این فلاکت می افتم...

...تموم اندوه چندین ساله ام دور گلوم داره می پیجه و خفه ام می کنه ... همه اینها داره هر روز رو چروک های صورتم و رنگ موهام منعکس می شه ...وهمه اطرافیان با یه حس تعجب لعنتی نگاه می کنن و نشون می دن و می گن ببین و بعد می پرسن و یه "چه بد " میگن و دقیقا می فهمی براشون هیچ اهمیتی نداره و فقط خواستن یه چیزی بگن ...

-----------------
دیروز یکی از بچه ها بم گفت که تو زندگی به هیچ کدوم از چیزایی که می خواست نرسیده ...

با خوذم فکر کردم شاید هم قضیه پریود بودن مخ من سر همینه ... بعد فهمیدم تو زندگیم هیچ وقت چیز خاصی نخواستم ... نه امید و نه آرزو نداشتم ...

فقط تازگی ها به این نتیجه رسیدم ...که هیچی نمی خوام...هیچی...تا حالا هم هرچی صبر کرده بودم واسه آخر کار واسه بابا و ننه بوده ... محبت بی پایانشون باید جوابی داشته باشه ... من آدمی نیستم که محبت مردم رو بی جواب بزارم ...اگر محبتی باشه از سمت مردم ! اینا که پدر و مادرن ...

اما ... بستمه دیگه ...کافیه ...خواب و کابوس و رویا نمی خوام...می ترسم بخوابم ...واسه همین دیر بیدار میشم ...این وسط پادگان و وضعیت نظامی و زود بلند شدن براش بدبختی آفرینه ...

همه اینها یه طرف و جو کیری و آشغال اونجا هم یه طرف ... ملتی که نمی دونن چی می خوان ...حق و حقوقشون رو نمی دونن ...در کنار یکی مثله من ...بعد هم حرف زدن با یه مشت بی شعور سبز پوش که فکر می کنن رئیستن و هیچ اهمیت نمی دن که 2 سال از بهترین سال هاتو داری حرومشونمی کنی ...بدون اینکه کار خاصی کنی ...

از نمای بالا تر که به قضیه سربازی ها نگاه می کنم می بینم یه عده خر رو رو یه عده خر دیگه ریختن و رئیس کردن ..تا همو کنترل کنن ...دژبان ها سرباز ها رو ، افسر ها همدیگه رو و سرباز ها رو ، سرباز ها همدیگه رو ، من افسر و دژبان و سرباز ها رو... و رسمی ها هم مثله سگ از این تراکنش نون می خورن...بدون اینکه هیچ کس کاری واسه این خاک کنه ...

همه این اتفاقات و افکار، غوطه خوردن من رو توی گه این مردم نمایان تر می کنه ...

=================================
یکی از همین روز ها خودمو راحت می کنم .... آخرامه ..
امیدوارم این بار موفق بشم ...
Wednesday, January 07, 2009
I Have a dream
برا مرخصی اومدم ...

بدتر از اونی بود که فکرش رو می کردم ...آماده بودم برای شرایط طاقت فرسای جسمی ... برای دویدن و شلیک و آدم کشی ...


اما شرایط فرق می کرد : ما مدیران و آینده سازان مملکتیم ! وظیفه مون حفاظت از دین و نگهبانی از ولایت و اعراب غزه و ...

fuck you all motherfuckers!

لعنتی ها دارن عقاید به خوردمون می دند ... آماده مون می کنن که پس از آزادی در آغوششون بکشیم و محافظ راهشون باشیم ...

===========

اما بد تر از همه شب های آنجاست ، از لحظه ای که چشمانم بروی هم می رود ، صحنه ای را می بینم که نمی دانم از چه نشئت می گیرد ،اما در عین شیرینی و زیبایی و جذابیتش ... و عاشقانه ماندنش ، آزار دهنده است وقتی دست نیافتنی باشد :

دو عاشق در تاریکی مطلق در زیر نور شمع ، در یک ظرف بزرگ و گرم آب ؛ در آغوش هم ، بدون آنکه سخنی بگویند و یا کاری کنند ، با نوازش ها یکدیگر را آرام می کنند ...بدون هیچ شهوت رانی ، اما پر از عاشقی ، پر از مهر ... آن دو منم و تو .....



و تا صبح ادامه دارد ...تمام این رویا را باتمام وجود می جوم و هضم می کنم ...زیباست و آزار دهنده ... مخصوصا در این شرایط ...دارم نابود می شوم ...می خواستم دست از فکر کردن بکشم ...اما بیشتر به فکر رفتم ...

الان هم که به خانه آمدم ...باز روزمرگی آزارم می دهد ... و تکرار زندگی و ... تمام آزار ها ای که راه حلی برایشان نیست ...

===============

اما بالاخره رویایی دارم ! رویا ای نه چندان بزرگ و نه خیلی کوچک ...رویا ای زیبا ... و یا کابوس زشتی دیگر ...