تصورات شما از خوشبختی چیست ؟
تو هر پستی خواستی به این سوال جواب بده
Tuesday, June 30, 2009
حرفهایی که دوست داشتم به دکتر بگویم تا بداند...
...
اسمم ....فامیلم ...کجاش اهمیت داره ...هیچی ...
از روز اول بهش می گفتنم که دنیای دل ها برام مهمه ...معشوق ...اگه بشه اسمش رو گذاشت معشوق !....در اثر اشتباهات و شیوه دنیای ابلهانه ی روز ترک شدم ... چون بلد نبودم ...بزار بهتر بگم بهت دکتر :
به خاطر همون آموزه های غلط عام ...که باعث به گا رفتنم بود .... و نتیجه تجاوز به من گوشه گیری شده بود ... دوست کوچه و خیابون و مدرسه ای نداشتم ... از همون روز های اول از مردم هم بدم میومد...هیچوقت یادم نمی ره چطور جامعه رو محکوم می کردم توی ذهنم ...به این خاطر که دختر ها و پسر ها رو به هم حرام کرده بود ...

به همین خاطر بود که دیگه برای کسی دختر و پسر فرق نمی کرد ...سوراخ سوراخ بود دیگه ...و منم شدم سوراخ قلدر های محله ...فقط به این خاطر که جامعه دچار یه اشتباه شده بود ... فکر می کرد که اینطوری بی بند و باری از بین می ره ... به هر حال ... به دنبال دخترها بلد نبودم بیفتم ...
14 ساله ...جسور و چابک و پر شور بودم ....خنده رو و کمی هم شیرین عقل ... در زیبایی های دختری غرق شده بودم که اخلاقیات متفاوتی داشت با اون چیزی که من در عام دیده بودم ... متفاوت و مدرن ... اگه بشه اسمشو گذاشت مدرن ...شاید به نوعی تازه به دوران رسیده ...شاید هم نه ... درست نمی دونم ... اما همون موقعی بود که به خاطر اینکه توی کوچه بهم تجاوز جنسی شده بود و اون اغتشاشات منو از درون آزار می داد ...دیدن همچین زیبایی مسکن دردم بود ...و تنهایی که حفره بزرگی درونم ایجاد می کرد ...
اون جای خالی رو یک نگاه شیطنت آمیز دختر پر کرد ...نمی دونم چطور ... فقط می دونم بلد نبودم ... پس به سمت دختر رفتم ... و اون منو ندید ...از من فراری شد ... و گریزان ... فقط به این خاطر که مردم یادم ندادند...به جز اینکه ارتباط مستقیم و نزدیک اشتباهه ... و می تونه بهت صدمه بزنه ...هر بار می خواستم نزدیک بشم ..فکر اینکه پلیس می گیره منو بعد می بره زندان و مسئله خانواده و پدر و بعد زنجیره نا متناهی گناهی وهمی منو می خورد.

پس و درست لحظه ای که فهمیدم که می تونم مرز ها رو بشکنم ...و دیگه چیزی برام اهمیت نداره... حتی به زندان !!! رفتن به خاطر ابراز دوستی !!! به دختر مورد علاقه ام ... از دستش دادم...رفت با همون مردم عوضی و به توده عام اضاقه شد ... اینجا بود که دیگه نفرت بی حد من ترکید و اولین تلاش های خودکشی رو انجام دادم ... گرچه خیلی ابلهانه و نا موفق ...

بعد از اینکه فهمیدم پدر و مادر مهم هستن برام ...سعی کردم یه شانس دیگه به زندگی بدم ...پس گیتار زدم ...به هنر و موسیقی رو آوردم ...و آرام شدم ...با موسیقی متال ... با خالی کردن تمام نفرتی که از عام و توده مردم داشتم ... به راهی مسالمت آمیز... از دیستورشن گیتار می اومد بیرون ... میریخت تو هدفون من...و از مرز گوش هام به مغز می ریخت و آرام سر جام نفرت رو از تپه دل خودم بیل بیل با حرکت های سریع نوک انگشتم بیرون می کردم !!!...

چون جامعه گه به من برای ابراز نفرت اجازه نمی داد...برای گوش دادن به موسیقیم محدود به هد فون بودم و باید ساکت سر جام می نشستم ...ایزوولگی محض ... بعد از مدتی که تو گیتار برقی به حد کمی متبحر شدم ...و زنجیره موسیقیم طولانی تر می شد ... گوش درد های عظیم و سردرد های طولانی می گرفتم ...نمی دونستم برای چی ... من زیاد از خونه بیرون نمی رفتم ...چون لاغر هستم و سرما و گرمای شدید برام آزار دهنده و سردرد آور بود ...و در ضمن هر بار از خونه بیرون می رفتنم با مردم درگیر می شدم ... با همه شون ...با کوچکترین حرفی بر انگیخته می شدم ...
فکر می کردم برای فشار کاریه که سر درد هام خوب نمی شه ... چون تازه مغازمو دزد زده بود ... همه سرمایه کاریم به یغما رفته بود ...گرچه اصلا از لحاظ مادی ضرر نکردم ...اما تازه داشت کارم می گرفت ... به خاطر اون کار، مسخره خاص و عام شده بودم ...بعد از اینکه عموم Gamenet رو ازم بالا کشید ... اولین باری بود که دل به کار داده بودم ...آره دکتر ...تو کار از فامیلم ضربه خوردم دکتر ...

درست همون روزایی بود که تازه از دیه ای که از تصادف رانندگی یه تاکسی رون احمقی که تو ماشینش بودم ، با یه اتبوس واحد ...قیافم به هم پاشیده بود ...دیه و پول به هم رفتن صورتم ...حدودا 6 تا شتر بود ...دادگاهی که جون آدم رو با شتر مقایسه می کرد ...هیچ یادم نمی ره دکتر روز های اون موقع رو :

موهام بلند بود ، آخرین ترم دانشگاه ، تصادف کردم ، با چشم بخیه و موی پر خون تو صف های عظیم بی عدالتی تو کلانتری ها و دادگاه ها، دنبال دیه چشمم و سرمایه کاری دزدیده شدم ، هیچوقت دکتر اون روزی رو یادم نمی ره که بهم گفتم هویتت رو از بین ببر تا پیگیر دزدید بشیم ، من هم هویتم رو از قیافم حذف کردم اما از درون زنده بود، موی بلندم رو کوتاه کردم آستین بلند ریش و ... فقط به این خاطر که بهم گفتن اگر مو هات رو کوتاه نکنی و بیای کلانتری ، نه تنها دزدی مغازه رو پیگیر نمی شیم ، می اندازیمت زندان !
با این حال نه دزدی ها پیگیری شد ...و نه کار دیه چشمم درست جلو رفت ، دیگه هم تو آینه هیچوقت خودم رو ندیدم ، یه پسر مرده می دیدم ،دکتر ، بعد از 6 ماه علافی پول چشمم 60 درصدش دستم رسید و بقیه اش رو بیمه به این بهونه خورد که راننده تاکسی ، تاکسی قانونی نبوده و نباید تاکسی رونی می کرده و مقصر خودتی که سوار ماشینش شدی .

همون روزا بود که از دانشگاه هم دل بریدم ...خیلی وقت بود به این نتیجه رسیدم که تحصیلات آکادمیک تف نمی ارزه ، اونم تو دانشگاه های ایران ....جایی که دانشجو محکوم به مرگه ، هم از لحاظ فکری و روحی و هم جسمی ... منم نمی خواستم مثل همه اجساد اطرافم زندگی کنم و فهمیدم باید برم ...
می گفتم ...گوش دردر های متوالی ...به همراه سردرد ... فکر می کردم همه همینطورند ... اما بعد فهمیدم اینقدر خودم رو تو هرفون های ام پی تری پلیر و کامپیوتر و گیتار الکتریک غرق کردم که گوشام گاییده شده ...سوت می زنه ...و درد ...بلا توقف ...چندتا دکترا بهم گفتن که کر می شم تو چند سال آینده چندتا دیگه هم گفتن که راه درمان نداره ...عصب گوشت به گا رفته و تعمیر بشو نیست ...
با این حال برام مهم نبود ، درام رو خریدم ، سازی که از کودکی مردم ابله به اسم جاز !! ؟؟ بهم شناسونده بودنش ، اما عاشقش بودم ، و باز هم بعد از کلی در بدری ، جایی نداشتم ،برای سازی که با دیه یک ملیونتومنی سلامتم ، خریده بودم..برای عشق جدیدم خونه فک و فامیل و رفیق و همه آواره شدم...تا آخر آوردمش تو خونه جدید

اما با تنش ها ای که صاحب خونه و همسایه های عن... با من و خانواده داشتن ، بابا گفت حق نداری بزنی ، با اینکه خودش گفته بود بیارش اینجا ... جاش خونه خالت نیست و برای تمرین نرو اونجا ،

پس باز بازی مردم شدم ،مردم گه ، دکتر 4 ماه تا قبل از سرباز شدنم باید درامم رو می دیدم خاک می خوره و من حق تمرین ندارم ،سازی که از سلامتی و زیبایی دادم تا خریدمش ...پس تصمیم گرفتم تا از ایران برم ، تا شاید جای دیگه دنیا اوضاع فرق کنه ، اما دولت راهم رو بسته بود و فقط 2 جا داشتم برای رفتن نه دانشگاه جای منه و نه ایران ... در هر صورت باید می رفتم تا برم یه قبرستون دیگه که شاید اوضاعم فرق کنه ...پس دو راه داشتم :

1- دانشگاه برای وقت کشی و دختر بازی و نهایتا ً سن پدرم تا دو سال بعدش از 60 رد می کرد و بعد من باید 1 سال دنبال معافی می دویدم و می شد 3 سال ...در لحظاتی که یک ثانیه برای من حیاتی و طولانی بود ... ...با ریسک اینکه ممکنه هر لحظه این قانون عوض شه
2- رفتن به خدمت برای دولت کثیفی که مردم من رو جوری تربیت کرده بود که ریشه تمامی به گا رفتنم بود ...با این حال وقت کمتری هدر می دادم

پس برای خدمت اقدام کردم که یه دکتری بهم گفت شلیک گلوله توی سربازی و هر صدای انفجاری می تونه به عنوان یه شوک صوتی کر بکنه تورو ...درست همون روز ها ای بود که حتی صدای بوق ماشین ها صفیر توی گوشم رو کشیده تر و پر درد تر می کرد ... پس خوشحال گفتم معاف می شم ...رفتم ، و یه دکتر ابله عمومی آوردن و اون هم منو فرستاد به آزمایشگاه و نوار گوش و نتیجه اینکه نوشتن این آقا گوش هاش 40 درصد و یکی دیگه 60 درصد تا همین الان کره ...بعد هم دکتر ابله نگاه کرد و پرسید : بیماری گوش داری ، گفتم بله ... گفت با ایست تو حیاط صدات می کنم ...
تو حیاط 3 ساعت ایستادم تو گرما ، و گفتن که معاف نیستم ، سربازم و 3 ماه هم به خاطر اعلام اشتباه معافی اضافه خدمت زدند ...
اون روز عصبانی بودم ، اما اینبار نه از خودم که با خریتام عشقمو از خودم روندم ، نه از مردم عام ، به این خاطر که به معنای کلمه به گام داده بودند ،از دولت ، دکتر ، از مدیریت اشتباه ...از بلاهت های مردمی که به این دولت سواری می دادن و من هم باید همرنگ می شدم تا روزی که از این گه دونی برم ...

پس دوباره یه مرحله خودم رو سر کوب کردم ، خفت سربازی رو به جون خریدم ،خفت کلاس های عقدتی تعصبی ،سیاسی ، برای شستشوی مغز های پسته ای و ... خفت ترس و بی پاسخ گذاشتن تمام اون ابله ها رو که یه جزوه رو همه حفظ کرده بودن و سر کلاس ها برای ما بلغور می کردند ...و بد تر از اون ، ترس زود کر شدنم در حالی که یه اسلحه با خشاب پر دستمه ... و آماده ام برای آدم کشی ، و ترس اینکه هر شب تو خواب آدم می کشتم ، تو خیابون و بی دلیل ...و ترس اون لحظه که من کر شدم و کلاش با خشاب پر توی دستمه ...

پس از گرمای 60 درجه آفتاب عصر اهواز به آغوش برف دی ماه -10 درجه کوهای بین تهران و کرج رفتم ، با ترس کر شدن و به باد رفتن نوازنده گی ...اما دوام آوردم ، حتی 3 ساعت کر بودن و کابوس رو تحمل کردم ، با دیاز پام خوابوندنم اون شب ، در حالی که از ضعف شلیکی که یه سرهنگ بی شعور که اندازه علف های کف پادگان نمی فهمید ، 3 ساعت کر بودم.با اینکه بهش گفته بودم احمق شلیک کرد ...فقط سوت می شنیدم و درد داشتم و خشم بی حدی ....
اونشب با این رویای شیرین خوابیدم که صبح ، سرهنگ رو باید توی صبح گاه اعدام کنم و تک به تک بقیه پادگان رو ، تا تک تک سرباز ها رو ...و حتی پرنده های ای رو که بالای اون پادگان پرواز می کردن رو می خواستم بکشم ، اما صبح با اینکه شدت سرماخوردگی به من اجازه بیداری از رختخواب رو نداد ،اما صدای ف ، (از 4 باشعور آدمی که بین 3000 خری که تو پادگان دیدم) برام جالب بود ، که هنوز نوازنده پا برجاست و گیتار و درام ، هنوز به آینده امید هست ،هنوز می توان از ایران رفت ، و هنوز می شود به امید آن روزی بود که می تونم خودم باشم .
2 ماه زجر رو تحمل کردم و بالاخره بیرون آمدم ، 2 ماه بدون موسیقی ، با نماز اجباری ، 2 ماهی که شدیداً به فنا رفتم ، از لحاظ روحی و جسمی ...اما زنده بیرون آمدم ، به پادگانی معرفی شدم ، که با یه پارتی منو خواستن به یه پادگان غیر نظامی بلکه مهندسی منتقل کنن تو همون تهران نزدیک خونه داییم بود ... اما پارتی نگرفت و بعد از 14 روز استرس بازیچه یه عده الاغی شدم که پشیزی براشون ارزش قائل نبودم... و بالاخره با کلی اصرار منو منتقل کردن به کرج ...دکتر روز های کثیفی بود ...
اما باز با یه پارتی دیگه نگهم داشتن تو همون زندان ، پس روزها به نوروز نزدیک شد در حالی که من هنوز به زندان جدید عادت نکرده بودم...و آدم ها ای رو می دیدم که تموم کرده بودند، خفت سربازی رو اما ، دیگه آدم نیستن ، نمونه ها ای از خودم رو توی همون روز ها دیدم ...که ایزوله شده و مرده بودند ، به خدمت جامعه ای بودند که بهش اعتقادی نداشتند ...و در نتیجه موندگار و بی کار و بی عار و ... شده بودند
با اینکه مثله من نقشه فرار از مملکتی رو داشتن که تغییر درش ممکن نیست ،اما زنجیر به پا و مرده در این زندان ابدی شده بودند ، و دیگه براشون فرقی نمی کرد که کی باشند و چی می کنند ، فقط قوت لا یموت و دیگر هیچ ، یه کار بخور و نمیر و بی کاری و درد های هر روز جامعه ... و با اینکه این ها رو می دیدند ، دیگه هیچ چیز نمی تونست محرکی باشه براشون برای ایجاد تغییر.و از طرفی خودم رو دیدم که چطور توی این تله دارم برای گربه ماجرا بازی می کنم دکتر ... و زجر آور بود برام این بازی و اینکه هیچ کدوم از هم قطار های من به این بازی پی نبرده بودن و در عین حال هم برده بودن !!! اما ظاهرا نمی خواست از بازی بیرون بیان ...مازوخیست های احمق
2 هفته مرخصی زوری دادن تا بیام خونه ، و ببینم مادرم گریه می کنه و دل تنگمه ، بابام نگرانه ، خونه ملتهبه ، و همه چیز سرجاشه ، و 2 هفته روز مرگی و 2 هفته دیگه ...از روز های انتظار بدون گیتار و با درامزی که نمی شه نواختش ...

تو این میون هم رفتم عروسی یکی از آشنا ها که آدم خوب و صمیمی ای بود ... و له شدنش رو زیر فشار ماجرای ازدواج دیدم و خرج های اضافی و ... و دوباره توده مردم بی رحم و ابله رو که چطور به این ابراز وجودشون می گند زندگی ...
آه دکتر ... زجر آور ترین نوروز زندگیم تموم شد و من خوشحالم ... و ناراحت ...خوشحالراز اتمامش و ناراحت از اینکه نوروز همیشه بهترین روز های سال من بود که توی افسردگی محض مرد ...
پس با خودم فکر کردم ، چطور می تونم این شکل بمونم و زنده باشم تو این شرایط مضخرف اجتماعی؟؟؟ آیا میشه جزئی از کلی بود که اشتباهه ؟ آیا می شه کاری برای تغییر کرد ؟؟ آیا راهی برای مبارزه هست ؟؟ برای گریز چی ؟؟
دکتر مشکلات 2 راه حل دارند : تغییر ، گریز ، وقتی قدرت تغییر نباشه باید گریخت ، و من روز های آخر به این نتیجه رسیم که مردنم، به عنوان گریز می تونه تغییری باشه ،راهی عجیب با ریسکی بالا ، اگر مردم ، با افتخار به خود می گم که روزی زیبا روی پا مٌردم و روی زانو به زندگی ادامه ندادم ، اگر ماندم ، آنطور که باید زندگی می کنم ...و صبح 13 فروردین امسال ، به آخرین اقدام خودکشیم دست زدم .

دکتر در اون روز تمام احساسات نهفته شده ی من سر ریز کرد و از رگ من بیرون ریخت ...و از چشمم هم همینطور ...بعد از مدت ها گریستم ...با حال خودم ... چون دو راه داشتم که گفتم ، برای تغییر باید می کشتم و نابود می کردم ، راهی نیست ، شما هم خوب می دونی برای ریشه کن کردن این اشتباهات پی در پی و تصحیح ذهن خشک قدرتمداران ما راهی جز زور نبود ...و من نه قدرتمند بودم نه مبارز و نه قاتل ، و نه می تونستم توی این وضع زندگی کنم (بی خوابی ، عصبانیت دایمی و سردرد و گوش دردر و ریسک کر شدن و تمام رنج ها و خاطراتی که منو می خورد ...) ....
پس به جای اینکه کمک سیستم کنم و جزئش باشم ، خودم رو نابود کردم تا روی پا بمیرم ...میبینی ، ساده نیست دکتر ...

ادامه دارد ....